وای بر من وای برمن

چه شبی در پیش است آسمان چقدر گرفته به نظر میرسد ابرهای تیره وتارسراسرپهنه زیبای آسمان راپوشانده است

چه سیاهی وحشتناکی است درست مانند تمام شام های زندگی من

گویا امشب خبری در پیش است آری !آری صدای سوزناک بادشام عجیبی مرا می گوید

راستی باد چه می گوید

نمی دانم

شاید خبر مرگ عاشقی تنها را زمزمه می کند

صدای ناقوس کلیسا از آن دور دستها به گوش می رسد

ومن تنهای تنها در کنار پنجره اتاق سرد و خاموشم

با چشمانی دریای اشک منظره ی

اولین دیدارمان را به یاد می آورم

ولی نمی دانم چرا آخرین دیدارت را نمی توانم در جلوی دیدگان لرزانم محاسبه کنم

بغض ناآشنایی گلویم را می فشرد

دلم می خواهد فریاد بزنم ولی نه چه بگویم با که بگویم

راستی آیا این همه درد ورنج از جایی بسیار دور و از دنیایی ناشناخته بر من حمله کرد

آیا این شکیبایی دردناک پایان یافتنی نیست

گوش کن محبوب دل من ،ستاره همیشه روشنم

ببین این شب تیره و این ناله ی دلخراش و سوزناک باد چه می گوید

آیا نمی گوید که من تنها به تو فکر می کنم برای تو می گریم

برای تو بیمار می شوم وبرای تو می نویسم

آیا نمی گوید که من مشتاق دیدارم ای وجود من

بدان که اگر روزی قرار شود خداوند هر کس را تنها یک آرزو برآورد

من تو وموفقیت تو را می خواهم باید این افکار  را پراکنده کرد

باید بغض را شکست باید خندید باید دل را صفا بخشید و باید زبان باز کرد

آری آری اگر روزی بتوانم بار دیگر زبان باز کنم می گویم هنوزم دوستت دارم